همه چیز از بیان یک آرزو یا بهتر بگویم یه شوخی دوستانه شروع شد. با دوستی در فضای مجازی درد و دل می کردم که رهبر، یک افطار هم به ما نداد! برگشت و گفت دوست داری با دانشجویان بیایی؟ همین گفتگوی ساده که به برکت سرویس گفتگوی آنلاین گوگل صورت گرفت، چند روز بعد یعنی دقیقا چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۰ به یک تماس تلفنی ختم شد: ـ برایت کارت ویژه گرفته‌ایم. ساعت ۴ دم در بیت باش! این طور شد که برای چند ساعت مهمان حسینیه امام خمینی بودم و یکی از متفاوت‌ترین افطارها را داشتم.

 

اگر بخواهم از اول بگویم که چه ماجراهایی اتفاق افتاد، باید به چالش نخست یعنی انتخاب لباس مناسب برای شرکت در افطاری رهبری اشاره کنم. حقیقتش این است که من جز یک بار که آن هم به خاطر همایش دکترین مهدویت بود، دیداری با رهبر نداشتم و البته آن دیدار هم اگر چه از نزدیک بود، اما بسیار عجله ای بود و فرصتی به اینکه چه بپوشم، فکر کنم باقی نگذاشت. دیداری در سال های میانی دهه ۸۰ شمسی که به نماز جماعت خصوصی با رهبر انقلاب ختم شد. این بار اما وقت بیشتری داشتم که فکر کنم.

 

اول خواستم برای گرمی هوا و فاصله ای که از قم تا تهران در راه بودم، یک شلوار خنک روشن و پیراهن آستین کوتاه که چه عرض کنم، آستین خیلی کوتاه بپوشم اما فکر کردم حتما همه با سر و وضع حزب اللهی و یقه های بسته می آیند و من در میان آن جمع انگشت نما می شوم و شکار خوبی برای دوربین های عکاسی خواهم بود. برای همین تصمیم گرفتم کت و شلوار بپوشم. لباس رسمی ای که همه جا به کار می آید.

 

رانندگی از قم تا تهران، تقریبا کار هر هفته من است و به این مسافت عادت کرده ام. اما این بار مقصد متفاوتی داشتم و همین باعث شده بود تا به جای روشن کردن ضبط، به فکر فرو بروم و تا تهران، در سکوت رانندگی کنم و سر وقت، حتی کمی زودتر نزدیک در ورودی بیت رهبری باشم. اگر تا به حال برای دیدار یا کاری به مجموعه بیت رهبری و ریاست جمهوری که چسبیده به هم هستند، رجوع کرده باشید، می دانید که پیدا کردن جای پارک اطراف این ساختمانها در ساعت های عادی روز خیلی مشکل است. برای من هم این مشکل وجود داشت و بالاخره بعد از چند بار دور زدن خیابان ها، در مقابل شرکت کاله ماشین را پارک کردم. جایی که یک تابلوی بزرگ توقف ممنوع پشت درختان پنهان شده بود. از راننده شرکت کاله پرسیدم که آقا اینجا ماشین را می برند و با جواب نه او، با خیال راحت ماشین را پارک کردم. البته چه خیال خامی کرده بودم :)

 

 

تنها نبودم. اصولا دیدارهای این چنینی را تنهایی نمی شود رفت. علیرضا یا عرش را در میانه کوچه دیدم و هر دو به سمت در خیابان کشور دوست رفتیم جایی که حسن، زودتر از بقیه رسیده بود و کارتها را از دست رابطمان گرفته بود و در پناه سایه ای، کارت در درست منتظر بود. کارت های ویژه دیدار! چه کارت های جالبی که البته بعد فهمیدیم چقدر ویژه هستند! اینجا محمد صالح هم به ما ملحق شد و یکی دیگر از بچه ها. در محاصره چهره هایی با ریش های بلند و اکثرا پیراهن های روی شلوار و تک و توکی کت و شلواری به سمت اولین گیت ورودی رفتیم. جایی که به دقت هر چه تمام تر گشتنمان! این گشتن چند بار دیگر هم، هر بار دقیق تر از قبل و با مدد دستگاه های کشف همه چیز! تکرار شد البته خیلی مودبانه و با لب خندان و سلام و علیک کنان طوری که جای هیچ شکایتی را باقی نگذاشت.

 

با توجه به سابقه دیدارهای رسمی و مقامات دولتی، تقریبا هیچ چیزی جز سوئیچ ماشین و موبایل معمولی و خودکار و کیف پول با خودم نداشتم که همه را جز خودکار غیر مجاز اعلام کردند و تحویل گرفتند. البته یکی از خودکارها را هم وقتی داخلش را نتواستند باز کنند، ضبط کردند و در گوشه ای گذاشتند و گفتند موقع برگشت ببر، چون شبیه این خودکارهایی بود که داخلش فشنگ جا می شود! کمی جلوتر کفش هایمان را در آوردیم و در کیسه گذاشتیم و تحویل دادیم. به نظرم مقامات آمریکایی باید این یک قلم را یاد بگیرند! اگر آنها هم تمیز بودند و کفش هایشان را در می آوردند، شاهد حمله آن مرد کفش به دست عراقی به بوش پسر نبودند! البته اینجا کسی قصد حمله نداشت و کفش درآوردن سنت ذاتی ما ایرانی هاست ولی این روش واقعا به درد سیاستمداران غربی که همیشه از دست مردمشان در فرار هستند، می خورد!

 

 

باز هم گشتنمان تا اینکه بالاخره وارد حسینیه امام خمینی شدیم. تا یادم نرفته بگویم که یک وضوی جنگی هم در لحظاتی که در صف ایستاده بودیم، گرفتم. چون بعد از صحبت های رهبری، نماز جماعت برگزار می شد و وقت وضو گرفتن نبود. حسینیه امام خمینی به خلاف دفعه قبلی که برای دیدار نیمه شعبان در سال های قبل آمده بودیم، خیلی خنک بود. آن پنکه های سقفی قدیمی جمع شده بود و هواساز بزرگی روی سقف بود و تعدادی هم در پایین طوری که خنکی هوا محسوس بود. در دلم گفتم این یک امتیاز مثبت!

 

اما اینجا بود که فهمیدم کارت هایمان خیلی ویژه هستند! دانشجویان خیلی جلوتر از ما امده بودند و ردیف های جلو را کاملا پر کرده بودند. البت دو سه ردیف مسوولین و دانشجویان نور چشمی و پارتی دار با مسوولین وزارت علوم خالی بود ولی ردیفی که برای کارت های ویژه ما بود، پر شده بود. لذا تقریبا به آخر محل استقرار، رانده شدیم. البته یک دور اندیشی اینجا انجام دادم و سریعا به کنار سکوی حائل میان مردان و زنان رفتم و بچه ها را هم باخودم بردم تا در چند ساعت آتی حداقل جایی برای تکیه دادن داشته باشیم!

 

رهبر نیامده بود و دانشجویان شعار می دادند.

ـ این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده!

 

این شعار را چند بار تکرار کردند تا اینکه دیدند نمی شود! پس شعار عوض شد و این را گفتند:

ـ ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم!

 

تک و توک این شعار هم شنیده می شد:

ـ ای پسر فاطمه، نوکرتیم ما همه!

 

ما هم تصمیم گرفتیم فی المجلس شعاری را اختراع! کنیم و این شعار را ساختیم:

ـ علمدار ولایت، سایبریان فدایت! :)

 

یکی از بچه ها هم می گفت:

ـ علمدار ولایت، وبلاگ من فدایت!

 

انگار وبلاگ خیلی پربازدیدی داشت و می خواست آن را فدای رهبری کند غافل از اینکه رهبر وبلاگ های خیلی پر بازدیدتری را هم می خواند و وبلاگ فکسنی او به دردی نمی خورد! ـ واضحه دارم توی سرش می زنم. نه؟ :)

 

تکیه داده به ستون جدا کننده خواهران و برداران و در واقع لمیده روی گلیم های سفت حسینیه امام خمینی، منتظر رهبر انقلاب اسلامی بودیم. این حسینیه امام خمینی ماجراهایی جالبی دارد! همان جایی است که در دیدار قبلی، رهبر گفته بود که مشت محکمی از آنجا به دهان غربی ها خورده است. اما دیوارهای آجری گچ اندود با تزئین آجرهای سه سانتی و گلیم سفت با گل های سفید و آبی، با این چیزهایی که از این حسینیه شنیده ام، نمی خواند. در واقع این حسینیه به مظروفی که در آن است، ارزش پیدا کرده بود نه خود اجرها و سیمان و گچ!

 

کنار دست ما، یکی از محافظ ها نشسته بود و مواظب بود که اولا ما سر جایمان بشینیم و بعد ساکت بمانیم! کاری که فکر نکنم خیلی در آن موفق بود!

 

ناگهان همه بلند شدند و شعار ـ ای رهبر آزاده، آماده ایم، آماده، اوج گرفت! من به شعار دادن و مشت بلند کردن علاقه ای ندارم اما حقیقش جو مرا گرفته بود و تا خودم را کنترل کنم، شعار پشت شعار بود که از حنجره ام در می آمد و مشت گره کرده بود که به هوا پرتاب می شد. فقط من این طور نبودم البته! بغل دستی ها هم شعار می دادند! عرش حتی کمی سینه هم زد. شعارها جالب پیش می رفت و چند باری هم شعار ـ علمدار ولایت، سایبریان فدایت شنیده شد که البته انعکاسی نداشت :) بعد دانشجویان شروع کردند شعر جالبی را خواندن که تا آخر مراسم یاد نگرفتمش!

 

این وسط محمد مسیح آمد و هابیل و مجید رفیعی و قبله عالم! بعدا فهمیدم که سمت خانم ها آشنایان مجازی زیاده آمده بودند. یعنی خیلی از ارزشی های فضای مجازی بودند. فقط من یکی اشتباه آنجا بر خورده بودم!

 

دیگر رهبر آمده بود و همه چیز نظم گرفته بود. شعارها به تدریج کم شد و سپس مجری، که به گفته بچه ها یکی از نور چشمی های وزارت ارشاد بود، و البته جوان نو رسته ای بود، با بسم الله و یک شعر از احمد عزیزی شروع کرد. شعری که به نظر من آمیخته به تملق بود و از چهره رهبر هم پیدا بود از آن خوشش نیامده است. مجری وسط شعر، به هق هق افتاد و صدای هق هق حضار هم در میان تعجب من بلند شد. البته گریه اول به خانم ها سرایت کرد و بعد تعدادی از آقایان و عجیب با لب خندان رهبر، تضاد داشت!

 

شعر به نظر من تملق آمیز مجری، دلیل داشت! شاعر آن احمد عزیزی بود، شاعری که سه سال و نیم است در کماست. حالا دلیل این شعر را فهمیده بودم و دیگر به نظرم انتخاب خوبی می آمد.

 

بالاخره مجری با مصرع: سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی، اجازه خواست تا دانشجویان صحبت های خود را شروع کنند.

نفر اول، یکی از بسیج دانشجویی بود. از رو می خواند و تکراری. بعضی حرف هایش جالب بود. رهبر با علاقه و توجه به حرف هایش گوش می داد. به عرش گفتم: ـ مثل اینکه رهبر سر حال است. عرش گفت: ـ همیشه وقت دیدار با دانشجوها، رهبر سر حال است. خواستم بگویم پ ن پ وقت دیدار با سالمندان سر حال است که چشم غره محافظ کنارمان، ما را  از حرف زدن باز داشت!

کاشفی از بسیج دانشجویی، از رو می خواند و تکراری و از رهبر خواست که یک انقلاب فرهنگی دوباره راه بیاندازد! انگار همان یکی بس نبوده است! از نحوه خصوصی سازی انتقاد کرد و در آخر از مسوولینی که با دانشجویان گلچین شده دیدار اختصاصی می گذارند، شکایت کرد. منظورش را گرفتیم اما اینجا نمی شود نوشت! نماینده بسیج انگار تریبون مفت گیر آورده باشد هی حرف زد و حوصله همه جز رهبر که با علاقه گوش می کرد، سر رفت و شروع کردیم به صلوات فرستادن! صلوات سوم کاشفی را از رو برد و تمام کرد. بعد جلو رفت و چفیه رهبری را گرفت. خجالت هم نکشید! آخر چشم همه به آن چفیه بود و او به عنوان نفر اول، آن را صاحب شده بود. نوش جانش، من که شخصا جزو دسته چفیه اندازان نبوده ام. این توضیحات را هم محمدصالح که چند سال قبل در آن جایگاه ایستاده بود، داد.

نمی دانم انتخاب سخنرانان با چه کسی بود. ظاهرا دوستان نهاد رهبری زحمت کشیده بودند و عجیب بی سلیقه! نفر اول یک بچه فنی بود و بعدی هم برنده یکی از المپیادها! انگار این تست زنندگان برتر آزمون ها، نخبه هستند! به هر حال نفر دوم آمد و شروع به صحبت کرد تا هنر خودش را نشان بدهد! هنری که اکثر بچه های سخنران داشتند و آن ارائه بیانیه برای کل مسائل هستی در ۱۰ دقیقه بود!

 

تبلتم را که نیاورده بودم. به ناچار روی یک کاغذ یادداشت ته جیب پیدا کرده، می نوشتم این حاشیه ها را و داشتم غصه می خوردم که کاغذ تمام شد که میرزا صالح شیرازی، منتشر کننده اولین روزنامه ایرانی، نه ببخشید محمد صالح شیرازی، بغل دستی من، دو سه برگ کاغذ سفید به من داد! خودش خودکار نداشت بنده خدا و کاغذهایش سهم من شد. خدا خیرش بدهد!

 

دانشجوها حرف می زدند و دیگر وارد فاز انتقاد شده بودند اما رهبر لبخند شیرینی بر لب داشت و خوشش آمده بود. حرف های سمیه چیتی از اعضای دفتر تحکیم وحدت؟! (کدام تحکیم؟) تازه شروع شده بود. با یک بیت شعر شروع کرد و از رهبر اجازه گرفت. بعد شروع کرد به انتقاد کردن، از اینکه از حرف های رهبر، اشتباه برداشت می کنند و تفکیک جنسیتی به راه می اندازند. رشته های خاص را به زنان نمی دهند، از عقب ماندگی در حوزه های علمیه! سخن گفت و ضعف نظریه پردازی در هنر اسلامی و مشکل سیستم بانکی و مفاسد اقتصادی! انگار حاصل چند ده ذهن را یک نفره با ادبیات شیوا بیان می کرد. رهبر که خوشحال می شنید، ما هم به جسارتش آفرین گفتیم. آخرش هم گفت از خصوصیات حاکم اسلامی این است که در مقابل ایشان به راحتی می شود و بدون لکنت صحبت کرد و انتقاد و از فضای صمیمی انتقاد از نظام! تشکر کرد!

 

هنوز در بهت اظهارت صریح اما سنجیده نماینده تحکیم وحدت بودیم که نماینده مشهدی جبنش عدالتخواه با تکیه کلام آقاجان! از عدم پاسخ گویی یکی از بنیادهای تابعه رهبری، شکایت کرد و از رهبر خواست ساز و کار حساب کشی دانشجویی را از این نهادها مشخص کند. اما فقط این نبود! همشهری رهبر، از عملکرد رهبری در عدم تغییر اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی هم شکایت داشت! راست راست ایستاده بود جلوی رهبر و گفت چرا همان قبلی ها را گذاشتین سر جایشان؟ رهبر هم لبخند می زد و آخر طیب اللهی به او گفت تا مسوولین نظام انتقاد پذیری را یاد بگیرند!

 

بالاخره اما لبخند رهبر به اخم هم تبدیل شد. زمانی که دانشجویی از یکی از مسوولین اسم آورد و او را به بی کفایتی متهم کرد. رویه رهبر شنیدن انتقادها از مسوولین بدون نام آوردن است چرا که انتقاد باید مورد بررسی قرار گیرد و نباید حب و بغض شخصی باشد. در این مجال هم فرصت اثبات نیست و اسم آوردن کاری نادرست است. در موقع سخنانش، رهبر به همین نکته اشاره کرد که دانشجویان مصلحت سنج نیستند و این خوب است اما رعایت آبروی افراد کار درستی است.

 

دانشجوی بعدی علیه سربازی اجباری صحبت کرد و با تشویق پسران همراه شد. وی گفت چرا این بی عدالتی در حق پسران روا می شود اما دختران سریعا درسشان را ادامه می دهند؟ رهبر هم خندید :)

 

به نظر من از دست مسوولین انتخاب کننده دانشجویان در رفت و در لابلای تعدادی مهندس و نورچشمی المپیادی فنی، نفر اول المپیاد ادبی نیز سراغ جایگاه رفت. او که به خلاف بقیه از رو نمی خواند و محکم حرف می زد، از مهجوریت علوم انسانی سخن گفت. زیر لب گفتم: جانا سخن از زبان ما می گویی! حقوق بین الملل خوانده بود! یک ذره آن ورتر از حقوق بشری که من خوانده ام! از همین موضوع خوشحال بودم که گفت چرا رشته حقوق انرژِی یا حقوق نفت نداریم و من را خوشحال تر کرد! این بار هم از دل من سخن می گفت.

 

انتقاد خوبی که از رهبر به عمل آمد را همین دانشجوی علوم انسانی خوانده در لفافه گفت: چرا برای یک وزنه زدن ظرف ده دقیقه مسوولین نظام پیام می دهند اما دریغ از این توجه به علوم انسانی. البته روی سخن او با رهبر نبود بلکه با مسوولین جوگیر ورزش یا رشته های فنی بود چرا که رهبر تقریبا تنها حامی علوم انسانی است و خودش هم در بخش سخنان رهبری به این اشاره کرد و بر صحبت های این دختر صریح، صحه گذاشت.

 

حرف آخر این دختر علوم انسانی خوانده جالب بود: کسی اگر طلاب به خارج بروند، از فرار طلاب حرف نمی زند و می گوید ما آنجا را فتح کردیم اما تا چند تا دانشجوی علوم انسانی به خارجی می روند، می گویند فرار مغزها!

 

خیلی وول می خوردیم و حرف می زدیم. محافظ کنار دستمان دیگر به ستوه آمده بود و خواهش کرد ساکت باشیم چون بعد مراسم کار او به بازداشت می کشد! دهانمان را کمی بستیم خب!

 

سیر فنی ها، این چرخ و دنده های اجتماع و پزشکان، این خادمان مردم، ادامه پیدا کرد و یکی از آنها بالا رفت. به ظاهر فنی اش نمی خورد ولی حرف خوبی زد: گفت چرا مجلس طرح نظارت بر خود را شش سال طول می دهد اما طرف وقف دانشگاه آزاد را دو ساعته تصویب می کند؟ اصطلاح سنگالیزاسیون هم برای بار نخست توسط این دانشجو وارد ادبیات سیاسی ایران شد!

 

نماینده دانشگاه آزاد، درخواست دیدار ویژه اعضای این دانشگاه را داشت که با لبخند رهبر روبرو شد. پدرانه حرف ها را می شنید و یادداشت می کرد. از لکنت ها گذر می کرد و با لبخند و احسنت تشکر می کرد. نماینده دانشگاه آزاد یک چیز دیگر هم گفت: باید حق اعتراض قانونی مردم را هم در مردم سالاری دینی بپذیریم! به قول بغل دستی من، عجب جگری داشت!

 

جمعیت خسته شده بودند. بی حالی روزه هم مزید علت بود. مسوول گروه پزشکی اردوهای جهادی اما سر حال بود و گفت رهبر شرایطی را فراهم کند تا برای کمک به مردم بحرین و دیگر کشورها هم بروند! دیگر ترمز بریده بود و می خواست همه جا را آباد کند!

فرزند شهید عامری که مخترع هم بود، آخرین سخنران بود. هر چند رهبر وقت داشت و گفت باز هم حرف بزنید. من هم حرف داشتم. می خواستم از فیلترینگ سلیقه ای و برخوردهای نادرست در فضای مجازی انتقاد کنم اما مسوولین برنامه ریز در واقع ما را حساب نکرده بودند و گفت کسی حرفی ندارد! در واقع از زبان خودشان گفتند!

صحبت های دانشجوها نسبت به سال های قبلی که خوانده بودم، چند ویژگی داشت. تقریبا خالی از تملق بود. چند انتقاد جدی در آنها بود. دانشجوها مسلط و با اطمینان حرف می زدند. دغدغه هایی بزرگی داشتند و افق دیدشان وسیع شده بود.

جواب های رهبر هم جالب بود: چیزی که بیان شد، همان چیزی است که انتظار داریم از شما بشنویم. ممکن است من در بعضی از اظهارات با گوینده ها هم عقیده نباشم اما این روحیه شما همان چیزی است که ما آرزوی آن را از جوانانمان داریم. نفس روحیه مطالبه گری و نشاط چیزی است که جوان امروز نیاز دارد.

تحقیق در اقتصاد مقاومتی خیلی جالب است. مرکز مطالعاتی اقتصاد دانشگاه شریف هم خیلی خوب است. راه حل های شما هم خوب است. بخشی از آنها در حال عملیاتی شدن است. در حوزه حوادث منطقه هم کار زیاده شده است! اما نمی شود گفت.

 

رهبر باز هم صحبت کرد و از تاریخ گفت. بیانات رهبر و عکس ها را اینجا ببینید.

 

افطاری خوبی خوردیم. همه چیز بود. هر چند ما در کنار رهبر نبودیم چون شلوغ بود. نماز را هم قبلش خواندیم. من در حین صحبت های رهبر چند تا از گل های سفید گلیم را رنگ کردم. اگر دفعه بعد کسی جای من نشست، می تواند این نهضت را ادامه دهد!

 

موقع برگشتن، نتیجه اعتماد به حرف مردم را دیدم! ماشینم نبود! کمی خشکم زد بعد فکر کردم که راهنمایی رانندگی آن را برده است. حدسم درست بود. داشتم ۱۱۰ را می گرفتم که وسط خیابان، یک ۲۰۶ راهنمایی رانندگی صدایم را شنید و گفت بیا ببینم چی شده! سرهنگی بود و گفت که ماشینت را ما بردیم. بعد از چند دقیقه معلوم شد زحمت کشیده اند آن را برده اند و دو خیابان آن ورتر گذاشته اند. ۱۳ هزار تومان هم جریمه دیدار با رهبری بود! حقمان است دیگر! خواستم برگردم بیت رهبری بگویم آقا، پول بنزین که ندادید، قبض جریمه را بدهید که دیدم شب شده است و دیگر کسی به کار نیست! پس راندم تا قم!

 

پی نوشت: عکس من هم اینجاست! خودم که صورتم را ندیدم ولی قلم و دستم مشخص است!

پی نوشت دوم: هر گونه بهره برداری ضد انقلاب و جنگ نرمی های آمریکایی و رسانه های وابسته اشان، ممنوع است. در صورت انجام این کار، به جهنم بروید انشاء الله :)

پی نوشت سوم: یک بار در عمرمان افطاری بیت قسمتمان شد. حالا هر انگی که خواستید به راقم این سطور بچسبانید. مهم نیست :)

منبع : خیزران

نوشته شده توسط در تاریخ پنج شنبه, ۲۰ام مرداد ۱۳۹۰ | ۶۵۴بازدید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.